از دوری تو ای گل خوشبوی بهاری******حبسم به جهان از غم تو همچو قناری * چرا ترکم کردی

چرا ترکم کردی

سلام به مريم عزيز ترازجانم ودوستان عزيزم اين وبلاگ را براي هميشه ترك كردم

ولي ميام وبهتون سر ميزنم واقعا با اين وبلاگ عادت كردم اگه شما دوستان نبوديد

معلوم نبود چي ميشد بعد از اين به اين سايتي كه زير هست بيائيد

                   www.zendegimanbasetayesh.blogfa.com

این مطلب دریکشنبه 26 تیر1390ساعت 2:28 از طرف پسرک تنها| |

سلام مریم جون نمیدونم  روز ها رو بدون تو چطور سپری کردم که الان تنها نیستم

                   

خوشحالم که سرم با کار و درس  مشغول شده نمیدونم چطور میتونم این حرفو بهت بزنم واقعا

دردناکه میدونم وقتی اومدم سرمزارت در مورد یک چیزی باهات حرف بزنم یادخاطراتمون افتادم که

واقعا  نتونستم حرفی بزنم

اومدم اجازه بگیرم که.........

این مطلب دردوشنبه 6 تیر1390ساعت 13:8 از طرف پسرک تنها| |

سلام مریم عزیز

واقعا نمیدونستم باید چکار کنم  وقتی شنیدم چند روز دیگه روز زن هست شوکه شده

بودم

         

واقعا هیچ وقت چنین اشک ازچشمام سر ریز نشده بود وقتی روز زن رسید تنها کاری

که میتونستم کنم فقط یک شاخه گل  روز وبا یک فاتحه اون روز زا بهت تبریک بگم اون روز

مارال وخانواده هر۲ ما هم با خودم آوردم وبهت روز زن را تبریک گفتن

این مطلب درشنبه 7 خرداد1390ساعت 11:43 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیز واقعا شرمنده اگه مدتی نبودم چون ماموریت بودم ودسترسی من  به

اینتر نت امکان نداشت درهر صورت منو ببخشید از طرفی امتحانات دانشگاه شروع شده

دیگه باید درس بخونم

این مطلب درجمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 15:44 از طرف پسرک تنها| |

خدایا داغونم داغون. ...یکی کاش منو بفهمه

یه دوست می خوام یه دوست ِ خوب که یه حرفام گوش کنه ....

+کمک ... کمک من دارم غرق می شم اینجا توی این گرداب ِ غم ... !

یه روز خفم می کنه این همه غم و غصه ... !

همه این درد ها یه طرف توقع ِ مامان و بابام از من یه طرف

نمی تونم درس بخونم ... !

 

بخدا هرکاری کردم نتونستم اینو ننویسم آخه امروز خواب مریم رو دیدم

این مطلب درسه شنبه 23 فروردین1390ساعت 20:25 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیزم حالتون خوبه  سال جدید را به همگی شما دوستانم تبریک میگم ببخشید

اگه دیر اومدم آپ کنم چون مارال کوچولو  و خانواده مریم رفته بودیم کیش جای همگی شما خالی

                    

امسال میخوام کاری بکنم که دیگه هیچ وقت غصه از دست رفتن عشقمو نخورم میخوام امسال را با

هزاران شادی بگذرونم اگه خدا کمکم کنه امسال هم درسم تموم میشه و لیسانس میگیرم و کارم

که دارم و یک زندگی دوباره شروع کنم

این مطلب درچهارشنبه 10 فروردین1390ساعت 19:46 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیز فردا روز چهارشنبه سوری هست خیلی خوشحالم که قراره امسال

هم بره چون سال۸۹ یک سال خیلی بدی برای من بود سالی که عزیز ترین کسم منو ترک کرد

              

چیه حتما الان نظر میزاری قرار بود غمگین نباشی آره هنوزم قراره غمگین نباشم میخوام وقتی

وارد سال ۱۳۹۰ میشم با هزاران شادی ونشاط وارد این سال جدید بشم بگذریم فردا شب مراقب

خودتون باشین که خدایی نکرده........

این مطلب درسه شنبه 24 اسفند1389ساعت 18:35 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیز امروز واقعا خوشحالم الان تعجب میکنید که چی شده من اینقدر خوشحالم

خوین شما        چه خبر          خوش میگذره بهتون       به قول معروف آپ نمیکنم خوشحالین

منم خوبم به لطف شما ببخشید اگه دیر دیر اپ میکنم سرم با دانشگاه وکار خیلی شلوغ شده

                                          

امروز یک روز خوبی بود برام چون وقتی رفته بودم دانشگاه از شرکت یکی از همکارام زنگ زد وگفت

آقای......حقوق ماه اولتون اومده بیا فیش حقوقی رو ببر واقعا نمیدونید چقدر خوشحال شدم که میخوام

اولین حقوق کاری خودمو بگیرم وقول دادم اولین خرید را برای مریم یک شاخه گل رز بخرم وبرای آبجی کوچیکش

مارال وبقیه رو واسه آینده خودم پس انداز کنم

این مطلب درشنبه 14 اسفند1389ساعت 11:12 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیز خوبین واقعا شرمنده شما هستم آخه دیگه زیاد نمیتونم بیام آپ

کنم

           

وقتی داخل امتحانم قبول شدم از همون روز اول رفتم سر کار خوب از طرفی هم دانشگاه

از طرفی مشکلات زندگیم خیلی سرم شلوغ شده باید به بزرگی خودتون منو ببخشید میدونم

که دلتون مثل دریا بزرگه ومنو میبخشید

این مطلب درپنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 11:38 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان با عرض پوزش  بابت غیبت کردن زیادم اونم

بدون خداحافظی

                  

نمیدونید وقتی ولنتاین رسید من چقدرداغون شدم خدایشش یاد

پارسال افتادم که بهترین روز من بود روزی بهم یک هدیه با ارزش داد

روز ولنتاین همه با عشقشون رفته بودن گردش  ولی من رفته بودم

سرمزار عشقم

  قول دادم دیگه غصه نخورم ولی نمیشه

این مطلب درچهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 12:13 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان امروز دفتر خاطرات مریم رو پیدا کردم این شعر را داخل دفتر خاطرات مریم خوندم

 

ای غم تو که هستی از کجا می آیی؟                هر دم به هوای دل ما می آیی

 باز آی و قدم به روی چشمم بگذار                     چون اشک به چشمم آشنا می آیی

 

خدایشش خیلی اشک ریختم آخرین نوشته ای بود که داخل دفتر خاطراتش نوشته بود

این مطلب درسه شنبه 12 بهمن1389ساعت 23:51 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیز چند روزی نمیتونم آپ کنم باید به بزرگی خودتون ببخشید

انگار همین دیروز بهم گفتن پدر بزرگت بیمارستانه چقدر زود چهل روز گذشت

           

چهل روز بدون پدربزرگ. چهل روز دوری پدر بزرگم از فرزندان  ومادر بزرگم خدایشش خیلی

سخته برام چون شایدکسی نمیدونست چه جور آدمی هست ولی واسه من جای همه کسم

بود وقتی مریم فوت کرد هیچ وقت نزاشت تنها باشم که......

                             اون هم منو تنها گذاشت ورفت

این مطلب درسه شنبه 5 بهمن1389ساعت 18:7 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان امروز یک خوابی دیدم وقتی بیدار شدم خیلی گریه کردم به خودم یک قولی دادم

که در کل نظرات خیلی ها منتظر چنین روزی بودن وبهم میگفتن

قول دادم دیگه غصه نخورم

با خودم امروز بعد اون خواب عزیز فکر کردم با غصه خوردن من چیزی تغییر نمیکنه مریم که

برنمیگرده هیچ با غصه خوردن من شاید ناراحت هم بشه پس این همه غم وغصه برا چیه که

من میخورم فقط باعث ناراحتی اطرافیانم میشه وخودمو مریض میکنم نمیخوام بگم میخوام برای

همیشه مریم رو فراموشش کنم ولی تنهاش هم نمیزارم

این مطلب دریکشنبه 3 بهمن1389ساعت 0:7 از طرف پسرک تنها| |

نمی دونم تا کی میتونم جلوی خودمو بگیرم تا کی می تونم تحمل کنم  توی دانشگاه توی

خیابون هر جای میریم دخترا با عشقشون جلوم ظاهر میشن  گفتن خدا وقتی یک غم میده

دربرابر غم صبر هم میده پس چرا به من صبر ندادی چطور میتونم

            

 

چیزی رو که هر جا میرم جلوی چشمامه نبینم یا چطور می تونم جلوی چیزی رو که از درون داره

آتیشم میزنه بگیرم

 تا کی میتونم تحمل کنم ؟؟

 

تا کی می تونم خودمو کنترل کنم ؟؟

این مطلب درچهارشنبه 29 دی1389ساعت 15:34 از طرف پسرک تنها| |

سلام مریم عزیز نمیدونم الان زیر اون خاکها چی میکشی چقدر روت سنگینی کرده و

داری تحمل میکنی امروز صبح بیدار شدم دیدم بارون داره میاد نمیدونم چی شد یکدفعه

بیاد تو افتادم آخه دیگه زمستون اومده

                    

 نگرانت شدم آخه یادمه آدم سرمایی بودی وزمستونها مراقب خودت بودی وهیچ از کنار بخاری

نمی اومدی کنار وهمش میگفتی بیا سردت نشه ولی من آدم گرمایی بودم  همش نگران من

هم بودی که نکنه سرما بخورم ولی هر وقت زمستون می اومد با اینکه خیلی خودتو می پوشوندی

ولی بازم سرما میخوردی وامسال که زمستون اومده نمیدونم با یک کفن و خلوارها خاک وسنگ

چطور میخوای خودتو گرم کنی  فقط میتونم بگم مواظب خودم هستم نمیخواد نگران باشی 

این مطلب درسه شنبه 21 دی1389ساعت 20:38 از طرف پسرک تنها| |

امروز داخل دانشگاه همون مشکل اومد سراغم دیگه اون مشکل کاری میکنه از دانشگاه

انصراف بدم واقعا واسم خیلی سخته از دانشگاه بعد این همه سال انصراف بدم ولی بخاطر

مریم اگه بشه همه کاری میکنم

                

                                                    مـــحــــرمــــانــــه

                        بـــا هـــمـــون رمـــــز قــــبــــلــــی وارد بــــشــــیــــد


با وارد کردن رمز بقیه رو بخون
این مطلب دریکشنبه 19 دی1389ساعت 16:14 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیز نمیدونم چی بگم ببخشید اگه مدتی نبودم

امروز که اومدم داخل نظرات یک چیزهای تعجب آوری دیدم که واقعا شوکه شده بودم

        

خدایشش خیلی از دوستان نظر خصوصی گذاشتن که من شماره تماس خودمو داخل وبلاگ

بزارم ولی نمیدونم چی کنم بزارم یا نزارم

یکی از دختران به اسم آتنا نظر خصوصی گذاشتن که:

سلام پسرک تنها

خیلی از دیدن وبلاگتون تاسف خوردم وخیلی به مردهایی مثل شما باید افتخار کردکه به عشق

رفتشون پایدار هستن فقط یک خواهش دارم که جان هرکس که دوست دارین شماره موبایل

خودتون را برامون بزارید

بخاطر یکی از دوستان شماره موبایل خودمو برداشتم  (قلب سنگی)

این مطلب درشنبه 18 دی1389ساعت 20:50 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان امروز اومدم آپ کنم که میخوام برای مدت یک هفته آپ نکنم بخدا خیلی دلم

براتون تنگ میشه ولی مجبورم

 

 یک امتحان خیلی سختی دارم که اگه این امتحان را قبول بشم تو زندگیم موفق میشم یعنی

با این امتحان میرم سرکار توخدا برام دعا کنید که داخل این امتحان موفق بشم

 

پس برای یک هفته خدا حافظ

این مطلب دریکشنبه 12 دی1389ساعت 14:32 از طرف پسرک تنها| |

مریم جون مدتی هست مهمون برات اومده مهمونی که خیلی دوست داشت خدایا چرا اینطوری

شدم دیگه خسته شدم می خوام داد بزنم می خوام داد بزنم خودمو راحت کنم اما چطور

       

خدایا دیگه هیچی واسم نمونده تو خودت می دونی من به چه امیدی دارم زندگی میکنم  من

که خودم نمیدونم پس زنده موندنم واسه چیه خدایا خودکشی جرمه همه میگن گناهه واقعآ گناهه؟؟

دلم می خواست می تونستم یک چیزی رو تو وبلاگ بزارم تا همه بدونن الان با چه حالی دارم

می نویسم

خدایا دلم می خواست الان مریم روبروم بود دلم می خواست الان اون آرومم کنه نه بابا و مامانم

این مطلب درجمعه 10 دی1389ساعت 20:57 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان عزیز از شب چله به اینور آپ نکردم چون ساعت یک شب بهم خبر دادن پدر

بزرگم بیمارستانه وحالش خیلی بده

                           

 به مادرم چیزی نگفتم چون پدر مادرم بود رفتم بیمارستان حالش اصلا خوب نبود خیلی بهش

اهمیت میدادم هیچ وقت تنهاش نمیزاشتم وقتی رفتم بالای سرش گفت مراقب ماد بزرگت باش

و تنهاش نزار  وقتی رفتم بیرون بعد چند دقیقه خبر دادن از دنیا رفته خیلی ناراحت شدم وازطرفی

 خوشحال بودم که مریم تنها نیست ویکی از بستگان من رفته کنارش وتنهاش نمیزاره از طرفی

ناراحت بخاطر........

این مطلب دریکشنبه 5 دی1389ساعت 14:50 از طرف پسرک تنها| |

نمیدونم تو این دنیا به این بزرگی به کی بدی کردم که این شد سرنوشتم خدایا چرا با

من چرا با یکی که میخواست تازه یک زندگی تشکیل بده این کارو کردی چرا کاری کردی

که یکی از بهترین دوستای مریم اون حرفو بهم بزنه

چرا. . . . . . ؟

                               


با وارد کردن رمز بقیه رو بخون
این مطلب دردوشنبه 29 آذر1389ساعت 22:8 از طرف پسرک تنها| |

کاش می تونستیم یاد بگیریم چگونه زندگی کنیم و از روزامون فقط جاهای قشنگش رو خاطره

کنیم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر زود ترکم میکنی

یه بغض گنده تو گلومه که داره خفه ام میکنه هر چقدر هم گریه میکنم انگار قصد نداره از بین بره

یا حداقل کوچیک تر بشه کاش میتونستم کنارت باشم که دیگه گریه نکنم منم امشب کم آوردم  

بیدارم اما انگار که خوابم انگار که هیچ غصه ای تو دنیا برای کسی نیست وهمش اومده برای من

کاش میدونستم کجام احتمالا گم شدم و کسی نیست منو پیدا کنه

این مطلب درشنبه 27 آذر1389ساعت 21:9 از طرف پسرک تنها| |

امروز انگار تمام غمهای دنیا اومدن توسرم خراب شدن از یک طرف غم از دست رفتن عزیز ترینم

واز طرفی بشهادت رساندن امام حسین (ع)

 

نمیدونید چقدر بهت روز عاشورا سخت گذشت اینقدر که گفتنش محاله روز عاشورا بعد مراسماتی

که انجام دادم رفتم سر مزار مریم وقتی رفتم دیدم چندتا از دوستای مریم وهم دانشگاهیهای اون

اونجا بودن منم رفتم پیش دوستاش وقتی رفتن نشستم وبا مریم درد ودل کردم وبراش یک فاتحه

گفتم و اتفاقات امروز را براش تعریف کردم آخه مریم روز عاشورا وتاسوعا هرسال نذر میکرد ومنم اون

روز به نیابت مریم نذری دادم

این مطلب درجمعه 26 آذر1389ساعت 23:44 از طرف پسرک تنها| |

دیشب وقتی داشتم درس میخوندم که نمیدونم چی شد فکرم مشغول آرزوهای پدر ومادر

مریم افتاد که برای دخترشون چه آرزوها داشتن آرزوهایی که برباد رفت آرزوهایی که دیگه

برآورده نمیشن

 

 شاید خواست خدابوده یا چنین پیش اومده که این اتفاق بی افته خود مریم آرزوهایی داشت

که واقعا هردختری فکر نکنم چنین آرزوهایی داشته باشه  خدا جون چی میشد فقط یک ماه

بهش  فرصت میدادی که اون آرزوهای قشنگ پدر ومادرش برآورده میشد بعد از پیشمون میبردیش

خدایا مریم نقشه هایی برای زندگیش کشیده بودکه همه نقشه هاش برباد رفت

این مطلب دردوشنبه 22 آذر1389ساعت 9:55 از طرف پسرک تنها| |

سلام عزیزم خدایشش دیگه نمیدونم چی بگم آخه اینقدر حرف نگفته دارم که نمیدونم ازکجا شروع

کنم امروز اومدم پیشت آخه دیروز که پنج شنبه بود من شهرستان بودم ونتونستم بیام پیشت

 

امروز با مارال ومادرم اومدیم سرمزارت مادرم همش برات دعا میخوند ومارال هم با دست

سنگ مزارتو تمیز میکرد و منم داشتم با خودم خلوت میکردم واشک سرازیر شده بود آخه

محرم رسیده یادمه اولین محرم که با هم رفتیم بروجرد چقدر خوش گذشت امسال هم شاید

برم ولی بدون تو سفر خوش نمیگذره دوست دارم باهام باشی

این مطلب درجمعه 19 آذر1389ساعت 22:15 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان ببخشيد مدتي بنودم آخه رفته بودم به يك سفر 30 روزه كه واقعا دسترسي

من به اينترنت  امكان پذير نبود

 

تو اين مدت سفر همش به عشق از دست رفته خودم فكر ميكردم كه تو ان مدت كه نيستم

چي ميكشه امروز كه برگشتم رفتم پيشش مطمئا بودم خيلي از دستم عصبانيه رفتم یک

شاخه گلی که همیشه دوست داشت رو خریدم و رفتم سر مزارش نمیدونستم چكار كنم

ولی مطمئا بودم اصلا تو دلش چیزی نیست چون واقعا دل پاکی داشت وداره

این مطلب درچهارشنبه 10 آذر1389ساعت 16:19 از طرف پسرک تنها| |

سلام عزیزم نمیدونم چی بگم دلم گرفته همه میگن عوض شدی خدایشش اخلاقم عوض شده حوصله کسی رو ندارم نمیدونی ازتنهایی دارم دق میکنم

                

امروز واقعا دلتنگیم  زیاد شده آخه امروز دفتر خاطراتم را ورق میزدم که یاد اولین روز آشناییمون فتادم واقعا بغض گلومو گرفته نمیتونستم گریه کنم امروزقراره بعد دانشگاه با نازنین خانم بیام سرمزارت

این مطلب درپنجشنبه 13 آبان1389ساعت 12:13 از طرف پسرک تنها| |

امروز مطمئا هستم که روحت شاد شده

آخرین دادگاهی کسی بود که باهات تصادف کرده بود وباعث شد که منو ترک کنی وقتی وارد

اتاق قاضی شدم یک خانمی اونجا بود تنها منتظر حضور بقیه بود بعداٌ فهمیدم خانم همون

کسی هست که  باهات تصادف کرده

 

همه اومده بودن که قاضی با راننده اومدن داخل بعد  نیم ساعت نوبت صحبت کردن مادرت

رسید همش خدا خدا میکردم که به خوبی تموم بشه که دیدم مادرت دست اون زن رو گذاشت

تو دست مرده وگفت آقای قاضی دخترم نامزدشو تنها گذاشت ورفت ولی من نمیخوام زندگی

این دو  جوون را خراب کنم من رضایت میدم که برگرده به جمع خانوادش وبه زندگیش ادامه بده .

وقتی اینو شنیدم سریع زدم بیرون وبا یک شاخه گل  اومدم سرمزارت

این مطلب درچهارشنبه 5 آبان1389ساعت 13:53 از طرف پسرک تنها| |

اومدم پیشت با یکی که خیلی دوست داره ,با خواهر کوچولوت نمیدونی چقدر داغون

شده نمیخواستم بیارمش ولی قسم داد جون توکه باخودم بیارمش ومنم اوردمش

            

اونجا که بودیم دیدم رفت وبا یک سطل آب اومد سنگ مزارتو شست و گریه کرد وسرشو

گذاشت رو سنگ مزارت  وبرات شعرهایی که تازه یاد گرفته بود را برات میخوند وحرفهایی

میزد که باورم نمیشد این حرف مارال کوچولو باشه منم اشک داخل چشمام جمع شد و

اومد اشکامو پاک کرد وگفت گریه نکن ناراحت میشه.

 

این مطلب درسه شنبه 4 آبان1389ساعت 11:6 از طرف پسرک تنها| |

اولین روزی که داخل دانشگاه با هم آشنا شدیم یادته یک هدیه بهت دادم بهم گفتی

تا آخرین لحظه عمرم ازش مراقبت  میکنم فکر نمیکردم هنوزم اونو داشته باشی

                    

امروز مادرت همون هدیه رو بهم داد که دوباره خاطرات گذشته برام زنده شد خاطراتی

که بودنشون برام یک دنیا ارزش داره البته با اینکه دیگه اون خاطره ها برنمیگردن ولی

هنوزم برام ارزش داره منم میگم تا آخرین لحظه عمرم ازش مراقبت میکنم 

این مطلب درپنجشنبه 29 مهر1389ساعت 20:18 از طرف پسرک تنها| |

Design By : nightSelect.com