X
تبلیغات
از دوری تو ای گل خوشبوی بهاری******حبسم به جهان از غم تو همچو قناری * چرا ترکم کردی

چرا ترکم کردی

اولین روزی که داخل دانشگاه با هم آشنا شدیم یادته یک هدیه بهت دادم بهم گفتی

تا آخرین لحظه عمرم ازش مراقبت  میکنم فکر نمیکردم هنوزم اونو داشته باشی

                    

امروز مادرت همون هدیه رو بهم داد که دوباره خاطرات گذشته برام زنده شد خاطراتی

که بودنشون برام یک دنیا ارزش داره البته با اینکه دیگه اون خاطره ها برنمیگردن ولی

هنوزم برام ارزش داره منم میگم تا آخرین لحظه عمرم ازش مراقبت میکنم 

این مطلب درپنجشنبه 29 مهر1389ساعت 20:18 از طرف پسرک تنها| |

امروز از دانشگاه زنگ زدن ومیگن تا 3روز دیگه نیای دانشگاه اخراجت میکنیم

         

منم اومدم پیشت باهات کمی خلوت کنم راستی دیگه درس و دانشگاه  رو گذاشتم کنار

خانواده من وتو نمیدونن همش میگن به فکر درسهات باش عقب نمونی , نمیدونم تا کی

باید ازشون پنهون کنم که دانشگاه نمیرم منم اومدم پیشت تا کمی حالم بهتر بشه که

برای دانشگاه رفتنم خوب تصمیم بگیرم

 

کمکم کن یک تصمیم خوبی بگیرم تصمیمی که زندگیمون رو عوض کنه

این مطلب درپنجشنبه 29 مهر1389ساعت 13:43 از طرف پسرک تنها| |

امروز رفتیم داخل چهل روز دوری , چهل روز غم انگیز , چهل روزی که به اندازه تمام عمرم گذشت

                                

نمیدونم وقتی اومدم سر مزارت دیگه باورم شد رفتی آخه اسم نازنینت روی اون سنگ مزار

حک شده بود همه برای فاتحه اومدن ورفتن ولی من نرفتم موندم ت باهات درد ودل کنم .

حرفهایی که داشتم رو برات بزنم ولی دیگه فایده نداشت چون نبودی جواب بدی

این مطلب دردوشنبه 26 مهر1389ساعت 15:14 از طرف پسرک تنها| |

من همیشه باهاتم. همه جا. خیلی خیلی هم دوستت دارم و هیچوقت تنهات نمی ذارم

درست برعکس همه عشقها، همه زندگیها،

                     

اگه بخوام حرفهای نگفتمو بنویسم  زیاد حرف دارم نمی خوام زیاد طولانی بشه و البته

نمی خوام حرفایی که می خوام بزنم هم ناگفته بمونه

 امروز وقتی اومدم سرمزارت یک دختر21ساله اونجا بود داشت باهات حرف میزد اشک داخل

چشماش جمع شده بود وقتی نشستم کنارت ازم پرسید چه نسبتی باهات دارم وقتی اینو

گفت انگار زبونم بند اومده که بگم نامزدت هستم ولی دریغ از یک کلمه حرف بلند شدم وبرگشتم

نمیدونستم اون دختره کیه ولی هرکس بود یک عاشق واقعی بود

این مطلب درشنبه 24 مهر1389ساعت 20:39 از طرف پسرک تنها| |

سلام عمرم

وای نمیدونی چقدر دردناک بود بعد مراسمی که برات گرفته بودیم دیگه تا امروز نیامده بودم 

          

وقتی اومدم اون گلهای زیبا همه خشک شده بودن آخه گلها هم ازدوریت پژمرده شدن هنوز

باورم نمیشد که الان زیر این خاکها هستی  همش میگفتم کاش از این خواب لعنتی بیدار

بشم  آخه هنوز اسمی ازت نبود فقط  یک مزار پر بود وبدون نام ونشون

این مطلب درجمعه 23 مهر1389ساعت 14:43 از طرف پسرک تنها| |

سلام مریم جون نمیدونم ازکجاشروع کنم ازچی بگم  وقتی بهم گفتن ترکم کردی باورم

نمیشد تا باچشمای خودم ندیدم باورم نمیشد

چرا ترکم کردی تو که میدونستی جزتو کسی رو نمیخوام پس چرا..کاش جای تو من میرفتم ،

میرفتم همون جایی که الان تو رفتی داخل یک دنیای دیگه  میگم مرگ حقه ولی فعلا تو باید

میموندی ولی باور نمیکنم رفتی

این مطلب درپنجشنبه 22 مهر1389ساعت 0:57 از طرف پسرک تنها| |

سلام دوستان این وبلاگ را برای دلتنگیهای خودم درست کردم یک دلتنگی که هیچ وقت......

      

این مطلب درپنجشنبه 22 مهر1389ساعت 0:43 از طرف پسرک تنها| |

Design By : nightSelect.com