چرا ترکم کردی
خیابون هر جای میریم دخترا با عشقشون جلوم ظاهر میشن گفتن خدا وقتی یک غم میده دربرابر غم صبر هم میده پس چرا به من صبر ندادی چطور میتونم چیزی رو که هر جا میرم جلوی چشمامه نبینم یا چطور می تونم جلوی چیزی رو که از درون داره آتیشم میزنه بگیرم تا کی میتونم تحمل کنم ؟؟ تا کی می تونم خودمو کنترل کنم ؟؟ داری تحمل میکنی امروز صبح بیدار شدم دیدم بارون داره میاد نمیدونم چی شد یکدفعه بیاد تو افتادم آخه دیگه زمستون اومده نگرانت شدم آخه یادمه آدم سرمایی بودی وزمستونها مراقب خودت بودی وهیچ از کنار بخاری نمی اومدی کنار وهمش میگفتی بیا سردت نشه ولی من آدم گرمایی بودم همش نگران من هم بودی که نکنه سرما بخورم ولی هر وقت زمستون می اومد با اینکه خیلی خودتو می پوشوندی ولی بازم سرما میخوردی وامسال که زمستون اومده نمیدونم با یک کفن و خلوارها خاک وسنگ چطور میخوای خودتو گرم کنی فقط میتونم بگم مواظب خودم هستم نمیخواد نگران باشی امروز داخل دانشگاه همون مشکل اومد سراغم دیگه اون مشکل کاری میکنه از دانشگاه انصراف بدم واقعا واسم خیلی سخته از دانشگاه بعد این همه سال انصراف بدم ولی بخاطر مریم اگه بشه همه کاری میکنم مـــحــــرمــــانــــه بـــا هـــمـــون رمـــــز قــــبــــلــــی وارد بــــشــــیــــد سلام دوستان عزیز نمیدونم چی بگم ببخشید اگه مدتی نبودم امروز که اومدم داخل نظرات یک چیزهای تعجب آوری دیدم که واقعا شوکه شده بودم خدایشش خیلی از دوستان نظر خصوصی گذاشتن که من شماره تماس خودمو داخل وبلاگ بزارم ولی نمیدونم چی کنم بزارم یا نزارم یکی از دختران به اسم آتنا نظر خصوصی گذاشتن که: سلام پسرک تنها خیلی از دیدن وبلاگتون تاسف خوردم وخیلی به مردهایی مثل شما باید افتخار کردکه به عشق رفتشون پایدار هستن فقط یک خواهش دارم که جان هرکس که دوست دارین شماره موبایل خودتون را برامون بزارید بخاطر یکی از دوستان شماره موبایل خودمو برداشتم (قلب سنگی) براتون تنگ میشه ولی مجبورم یک امتحان خیلی سختی دارم که اگه این امتحان را قبول بشم تو زندگیم موفق میشم یعنی با این امتحان میرم سرکار توخدا برام دعا کنید که داخل این امتحان موفق بشم پس برای یک هفته خدا حافظ شدم دیگه خسته شدم می خوام داد بزنم می خوام داد بزنم خودمو راحت کنم اما چطور خدایا دیگه هیچی واسم نمونده تو خودت می دونی من به چه امیدی دارم زندگی میکنم من که خودم نمیدونم پس زنده موندنم واسه چیه خدایا خودکشی جرمه همه میگن گناهه واقعآ گناهه؟؟ دلم می خواست می تونستم یک چیزی رو تو وبلاگ بزارم تا همه بدونن الان با چه حالی دارم می نویسم خدایا دلم می خواست الان مریم روبروم بود دلم می خواست الان اون آرومم کنه نه بابا و مامانم بزرگم بیمارستانه وحالش خیلی بده به مادرم چیزی نگفتم چون پدر مادرم بود رفتم بیمارستان حالش اصلا خوب نبود خیلی بهش اهمیت میدادم هیچ وقت تنهاش نمیزاشتم وقتی رفتم بالای سرش گفت مراقب ماد بزرگت باش و تنهاش نزار وقتی رفتم بیرون بعد چند دقیقه خبر دادن از دنیا رفته خیلی ناراحت شدم وازطرفی خوشحال بودم که مریم تنها نیست ویکی از بستگان من رفته کنارش وتنهاش نمیزاره از طرفی ناراحت بخاطر........


با وارد کردن رمز بقیه رو بخون




| Design By : nightSelect.com |

